حسن بن حسين شيعى سبزوارى

38

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي )

سلّم - گفت : يا غلام ؛ نام تو چيست ؟ گفت : يا رسول اللّه ! مرا عبد العزّى نام نهادند و من به عزّى كافرم . تو مرا نام نه . رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - گفت : تو را عبد اللّه نام نهادم . گفت : يا رسول اللّه از خدا درخواه تا مرا از خدمتكاران تو گرداند در بهشت . جبرئيل گفت : يا محمّد ؛ دعا كن تا خداوند بدهد وى را آنچه مىخواهد « 1 » . پس كودك گفت : نيك‌بخت آن كس بود كه [ ايمان آورد و بدبخت آن كس باشد كه تو را تكذيب كند ] « 2 » . پس آوازى از كودك برآمد و جان بداد . « 3 » مادرش گفت : يا رسول اللّه ! من تو را مكذّب بودم تا كه اين آيت نبوّت ديدم ، گواهى مىدهم كه جز خداى تعالى ، ديگر خدايى نيست و تو رسول اويى به حق . اى حسرتا ! بر آن عمر كه ضايع كردم و در حضرت تو نبودم . رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - گفت : بشارت باد تو را بدان خداى كه تو را الهام ايمان داد كه من در حنوط و كفن تو مىنگرم كه به دست فرشتگان است . پس از جاى فراتر نشد تا كه آوازى از زن برآمد و جان بداد و رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - بر ايشان نماز كرد و هر دو را به هم دفن كرد « 4 » معجزهء ديگر : روايت كرده‌اند [ به اسناد ] « 5 » كه در بعضى از فتوح درازگوشى سياه در غنيمت نصيب [ 10 - پ ] رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - افتاد . درازگوش با رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - سخن گفت كه خداى تعالى از نسل جدّ من شصت و يك درازگوش آفريد كه بر ايشان جز پيغمبران ننشستند و از نسل جدّم جز من ديگرى نمانده است و از پيغمبران جز تو ديگرى نمانده است و من منتظر تو مىبودم كه تا راكب من تو باشى و پيش ازين از آن جهودى بودم و چون بر من نشستى عمدا مىشكرفيدمى « 6 » [ و بر زمين مىزدمى ] « 7 » و او مرا مىزدى و شكم مرا گرسنه مىداشتى . رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - گفت : من تو را يعفور نام نهادم . پس رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - چون به جايى شدى برو نشستى و

--> ( 1 ) . ق : مراد وى بدهد . ( 2 ) . محمّد را تكذيب نكند . ( 3 ) . مناقب آل ابى طالب ، ج 1 ، ص 101 ( بقيهء روايت را ندارد ) . ( 4 ) . م : بر او نماز كرد و او را دفن كردند . ( 5 ) . م : ندارد . ( 6 ) . مىلغزيدم و سكندرى مىخوردم . ( 7 ) . ق : ندارد .